شمارهٔ ۶۹ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تا رود جان بجانب معراج
نیست جز شرع مصطفی منهاج
در ره انبیاء بسر رفتی
دلدل درد دل بود هملاج
عشق در جان و دل علم می زد
که در آندم که جسم بود امشاج
سدره ای بود آدم و ابلیس
هر دو را از بهشت کرد اخراج
چون به طبع هوای شیطا ن رفت
آدم آندم ندید برسرتاج
کرد افشای سر حضرت حق
بر سردار شد سر حلاج
بحر وحدت محیط بر اشیاست
آسمان و زمین کف امواج
بسکه با خود تنید تار خیال
عقل، چون عنکبوت شد نساج
کوهیا میرسی به عالم فوق
گر نمانی به تخت طبع مزاج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به سفر روح و جان انسان به سمت معراج اشاره دارد و نشان میدهد که تنها از طریق شریعت پیامبر (ص)، میتوان به این مقام رسید. شاعر به دلایل وجودی و عشق در جان انسان اشاره میکند و از نکات کلیدی مانند اخراج آدم و ابلیس از بهشت، مسأله طبع و هوای شیطان، و افشای حقیقت الهی سخن میگوید. همچنین به وحدت و ارتباط بین آسمان و زمین و محدودیتهای عقل انسانی پرداخته و به چالشهای موجود در صعود به مراتب بالای وجود اشاره میکند. در نهایت، شاعر بر ضرورت گذشتن از تمنیات دنیوی برای رسیدن به مرتبههای عالی تأکید دارد.