شمارهٔ ۶۸ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
دارم از ترک برسر خود تاج
به فقیری ستانم از شه باج
سلطنت را ببین که در شب و روز
دارم از ماه و آفتاب سراج
شستم از غیر لوح باطل را
دارم ای جان دلی چو تخته عاج
هر چه او خواست آنچنان کردم
نه بطبع خود و برأی مزاج
همه مرغان سبق ز گل گیرند
بلبل و کبک و قمری و دراج
حضرت حق محیط بر اشیاست
دارد این بحربی عدد امواج
کعبه وصل حق دل است ای دوست
ما از این رو شدیم مسیر به حاج
یار دانست درد کوهی را
کرد از این رو به بوسه ایش علاج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و ارادت به خداوند و حقیقت است. شاعر از تاج سلطنت و نور ماه و آفتاب به عنوان نمادهایی از قدرت و نور درونی صحبت میکند و بیان میکند که در پی دستیابی به حقیقت، خود را از هر چیزی غیر از البته باطل جدا کرده است. او میگوید که هر چه را خدا بخواهد، همان را انجام میدهد و نه به میل خود. همچنین، اشارهای به عشق و رنج خود دارد و در نهایت به کعبه و نیاز انسان به وصال حق اشاره میکند که نماد راهیابی به حقیقت و عشق الهی است. در کل، این شعر به جستجوی معنای حقیقی زندگی و ارتباط با خداوند پرداخته است.