نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بنور پاک تو چشم دلم چو بینا شد

ز آفتاب رخت هر دو کون پیدا شد

بهر چه کرد نظر دوست غیر خویش ندید

بحسن خویش از این روی یار شیدا شد

در آن مقام که معلوم علم و عالم اوست

صفات ذات شده ذات عین اسما شد

بیک نظر که خدا کرد از سر قدرت

زمین و انجم وخورشید ومه هویدا شد

بدانکه علت غائی است آدم خاکی

از آن به معرفت کردگار دانا شد

بغیر هستی حق هیچ روی ننماید

تو را که دیده دل روشن و مصفا شد

دل شکسته کوهی بیاد آن دلدار

زهر دو کون چو خورشید پاک و یکتا شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر تجربه عرفانی و شناخت خداوند است. شاعر از تأثیر نور الهی بر دل خود سخن می‌گوید و می‌نویسد که با دیدن زیبایی‌های دوست، همه چیز غیر از او را فراموش کرده است. او به مقام علم و معرفت اشاره می‌کند و می‌گوید که وجود انسان به خاطر شناخت خداوند معنا پیدا می‌کند. در نهایت، تأکید بر یکتایی خدا و اهمیت دل‌های پاک و شکسته در این مسیر از دیگر مضامین شعر است.