شمارهٔ ۸۵ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
درد هجران من از درد بدرمان نرسید
سالها در ره مقصود بسر میرفتیم
عمرم آخر شد و این راه بپایان نرسید
غرقه بحر تحیر دل من با لب خشک
در عطش هر دو بسر چشمه حیوان نرسید
گریه چشم من از ابر گهر بار گذشت
مرهم ریش دلم زان لب خندان نرسید
خار خوردیم و همه خون جگر پالودیم
هیچ بوئی بشامم ز گلستان نرسید
این همه گریه و زاری که تو کردی کوهی
هیچ رحمی بتو از حضرت رحمان نرسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حس درد و ناکامی شاعر در عشق و جدایی است. شاعر از نرسیدن به معشوق و مقصودش سخن میگوید و تأکید میکند که با وجود سالها تلاش و suffering، به هیچ نتیجهای نرسیده است. او تصویرهایی از عطش و حسرت را به تصویر میکشد و نشان میدهد که حتی گریه و زاریاش نیز به جایی نمیرسد و هیچ کمکی از جانب خداوند نمیبیند. در نهایت، شاعر با احساسی عمیق از ناامیدی و غم از زندگیاش میگوید.