شمارهٔ ۸۷ کوهی
کوهی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
صوت نقاره ونی و سرناو چنگ و عود
گلبانگ میزنند که هستیم در شهود
ممکن بوقت هستی خود واجب الوجود
آری بود چو هستی او هست در وجود
عاشق شد ار بحسن خود از روی دلبران
خود را مگر بدیده خود باز می نمود
اجیب گفت حضرت و آنگاه آفرید
از جان جمله نعره بر آورد در شهود
آتش زد آفتاب جمالش بچشم ما
اعیان ممکنات برفتند همچو دود
کوهی بدید پرتو انوار آن جمال
او را چو جذبهای خداوند در ربود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و وجود الهی است. شاعر به وصف صداهای دلنشین مانند نقاره و سرنا و چنگ و عود میپردازد که همه نشان از درک و شهود الهی دارند. او اشاره میکند که وجود خداوند ضروری و واجب است و همچنین اینکه عشق به زیبایی او باعث میشود که انسان خود را در آینه خود نگاه کند. شاعر از آفرینش و نعرهها و شور و شعف ناشی از دیدار خداوند صحبت میکند و بیان میکند که نور جمال الهی چنان روشنی میبخشد که ممکنات را همچون دود پراکنده میسازد. همچنین، اشارهای به قدرت جذب الهی و تاثیر آن در وجود انسان دارد.