نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کند

از دل و عقل و جهانش همه بیگانه کند

از خم زلف سیاه تو بریزد جانها

گر صبا زلف سمن سای تو را شانه کند

چشم صیاد تو تا مرغ دلم را گیرد

دام از زلف هم از خال در او دانه کند

بهوای لب لعل تو که جان می بخشد

دلم از خون جگر ساغر وپیمانه کند

تا دل خلق جهان را ببرد ز دیده

چشم و ابرو و لبت عشوه مستانه کند

آفتاب رخ ماهت که نگنجد بدو کون

در میان دل هر ذره ما خانه کند

دل ز کوهی ببرد باز و به آتش فکند

یار با چشم سیه دعوی شکرانه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ جذابیت و تاثیر شگفت‌انگیز زیبایی معشوق بر دل و عقل عاشق است. شاعر به توصیف زلف و چشم معشوق می‌پردازد و می‌گوید که چگونه زلف‌های او دیوانگی به همراه دارند و جان‌ها را با خود می‌برند. همچنین استعاره‌هایی از عشق و شوری که لبان او به دل می‌بخشد، به کار می‌رود. شاعر به زیبایی و قدرت معشوق اشاره می‌کند که حتی خورشید هم نمی‌تواند با او مقابله کند و در دل هر کسی که با زیبایی او مواجه می‌شود، حسرت و شیدایی به وجود می‌آورد. در نهایت، عشق معشوق برای دل عاشق مانند آتش و کوهی است که دل را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد.