نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵ کوهی

کوهی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

از جیب عدم وجود سر زد

جان را غم دوست بر جگر زد

خورشید رخش نمود روشن

ز آن شعله که ماه در سحر زد

هر چیز که بود زد اناالحق

هستی چو ز جمله سر بدر زد

جان همه شد چو قند وشکر

زان خنده که یار لب شکر زد

در کتم عدم بدیم خفته

ناگه غم شاه عشق در زد

خورشید رخش چو دید کوهی

صد بوسه ز دور بر قمر زد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی عمیق از عشق و وجود می‌پردازد. شاعر از احساسات و تأثیرات ناشی از عشق می‌گوید، به طوری که غم دوست روی جان او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. او به روشنی و زیبایی خورشید و ماه اشاره می‌کند و این‌که چگونه عشق و زیبایی به زندگی‌اش روشنی می‌بخشند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که عشق، تمام وجود او را تحت تأثیر قرار داده و غم و شادی را به هم می‌آمیزد. حضور عشق همچون بوسه‌ای شیرین و زیبا در زندگی‌اش جلوه‌گر می‌شود.