نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

میکند بر دل تجلی مهر رویش هر نفس

تا که گردد نور ماه دل ز مهرش مقتبس

آنچه عالم خوانمش خورشید او راسایه است

در حقیقت سایه و خورشید یک چیزند و بس

چشم عنقابین مگس را نیست زان نشناسدش

گرچه عنقا را بچشم خود عیان بیند مگس

دیده بگشا بر سر خوان خلیل شه نشین

بهره از سر خلقت جو نه از نان و عدس

بلبلا اندر قفس گلشن ز یادت رفته است

چند گویم قصه گلشن بمرغی در قفس

لقمه مردان نمیشاید بطفلی باز داد

سرّ سلطان را نشاید گفت هرگز با عسس

سرّ دریا را بقطره چند گویی مغربی

رو زبان بر بند از ین گونه سخنها سپس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی ارتباط انسان با عشق و حقیقت می‌پردازد. در آغاز، شاعر بیان می‌کند که عشق و زیبایی خود را در دل انسان نمایان می‌کند و بر نور ماه تأثیر می‌گذارد. او به تفاوت ظاهری و باطنی بین خورشید و سایه اشاره می‌کند و می‌گوید که در حقیقت، خورشید و سایه یک چیزند. سپس به عینک محدود مگس اشاره کرده و می‌گوید که حتی اگر مگس با چشم خود عنقا را ببیند، آن را درک نمی‌کند. شاعر همچنین از اهمیت بهره‌برداری صحیح از زندگی و خلقت می‌گوید و تأکید می‌کند که انسان باید به دنبال شناخت عمیق‌تری باشد تا فقط به مسائل سطحی مانند نان و عدس اکتفا نکند. شاعر در ادامه به پرنده‌ای که در قفس است اشاره می‌کند و می‌گوید که این پرنده فراموش کرده گلشن چیست و تنها به قفس خود چسبیده است. در انتها، به دشواری بیان معانی عمیق و بزرگ اشاره می‌کند و از شنونده می‌خواهد که از گفتن سخنان بی‌فایده پرهیز کند.