شمارهٔ ۱۱۰ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا شراب عشق از جام ازل کردیم نوش
تا ابد هرگز نخواهیم آمد از مستی بهوش
آمد آوازی بگوش جان از جانان ما
ما بر آن آواز تا اکنون نهادستیم گوش
از سماع قولِ کُن وز نغمه روز الست
نیست جان ما دمی خالی ز فریاد و خروش
ساقیا درده شرابی کز شرار آتشش
چون خم و دیگی و دل جان آید از گرمی بجوش
باده گر بهر آن صدره گرو کرده است پیش
خویشتن را پیر ما در پیش یار میفروش
روی هر ساعت بنقشی مینماید آن نگار
مرد میباید که تا بشناسد او را در نقوش
شد جمال وحدتش را کثرت عالم حجاب
روی او را نقشهای مختلف شد روی پوش
کی تواند یافتن در پیش یار خویش یار
هر که یار هر دو عالم را ندید ز دوش
از زبان مغربی آن یار میگوید سخن
مدتی باشد که او شد از سخن گفتن خموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مفاهیم عشق، مستی و جستجوی حقیقت و وجود در عالم اشاره دارد. شاعر از شراب عشق سخن میگوید که نوشیدنش انسان را از هوش و حالتی مست میکند و هرگز از این حالت خارج نخواهد شد. او به آوازهایی که از جانان میآید گوش میسپارد و در حال سماع و شور و هیجان قرار دارد. شاعر از ساقی میخواهد که شرابی از آتش عشق برایش بریزد که دل و جانش را به جوش آورد. هر لحظه تصویر و زیبایی معشوق در قالبهای مختلف جلوهگر میشود و شاعر تأکید دارد که انسان باید درک عمیقتری از این زیباییها پیدا کند. در ادامه، اشاره میشود که جمال یگانگی در کثرت عالم پنهان شده و شناخت واقعی معشوق نیازمند نگاهی عمیقتر از تشخیص ظاهری است. در نهایت، به سکوت یار اشاره میشود که از سخن گفتن باز مانده است.