نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز چشم من توئی در جمال خود نگران

چرا جمال تو از خویشتن شود پنهان

چو حسن روی ترا کس ندید جز چشمت

پس از چه روی، من خسته گشته ام حیران

اگر نه در خم چوگان زلف تست دلم

بگوی تا که چرا شد گوی سرگردان

مپوش روی ز چشمم مشو ز من پنهان

نمی سزد که نهان گردد از گدا سلطان

چه قدر و قرب بود ذرّه بر خورشید

چه وسع و گنج بود قطره را بر عمان

ز قطره نبود بحر بیکران کم و بیش

ز ذرّه نپذیرد کمال خور نقصان

اگر بغیر تو کردم نظر در این عمرم

بیا و جرم و غرامت ز دیده ام بستان

چگونه به غیر تو بیند کسی که غیر تو نیست

بدان سبب که توئی عین جمله اعیان

بیا و جلوه گری جمال یار بنگر

ز قد و قامت این و ز چشم و ابروان

کجاست دیده که خورشید روی او بیند

ز روی روشن ذرات کاینات عیان

هزار عشوه و دستان و کبر و ناز کند

بدان سبب که رباید ز مغربی دو جهان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که خود را از چشم او پنهان نکند. او به این نکته توجه دارد که اگر کسی زیبایی تو را ندیده باشد، چگونه می‌تواند از آن حیران شود. شاعر تشبیهاتی به کار می‌برد تا نشان دهد که ارزش و مقام محبوبش به گونه‌ای است که نباید از گدا مخفی بماند. او همچنین بیان می‌کند که زیبایی یار به اندازه خورشید و دریا بزرگ و بی‌نهایت است و هیچ چیز نمی‌تواند آن را کمرنگ کند. در نهایت، او از محبوب می‌خواهد که جلوه‌گری کند و زیبایی‌هایش را به نمایش بگذارد تا همه بتوانند آن را ببینند.