شمارهٔ ۱۴۳ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گنج های بینهایت یافتم در کنج جان
کنج جان را بین که چون شد کان گنج بیکران
جان من از عالم نام و نشان آمد برون
بی نشان شد تا درآمد در جهان بی کران
تا کی آمد در حزاب آباد دل کنجی بدید
تا خراب آباد دل شد سربسر معموراران
چونکه شهرستان دل معمور شد در هر نفس
کاروان ها گردد از حق سوی شهرستان روان
دل نبرده هیچ رنجی برسر گنجی رسید
آمدش تا که بدست از غیب کنجی بیکران
در شب تاریک در زمین دل فرود آمد ز چرخ
تا زمین را بگذرانید از هزاران آسمان
تا تجلی کرد مهر مشرقی در مغربی
مغربی را جمله ذرات عالم شد نهان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به کشف گنجینههای درونی اشاره میکند که در عمق جان انسان نهفته است. او بیان میکند که جان او از مرز نام و نشان فراتر رفته و به دنیای وسیعتری وارد شده است. این سفر معنوی و درونی باعث میشود که دل او از دلشکستگیها و رنجها آزاد شود و به آرامش برسد. آنگاه کاروانی از حق به سوی دل روانه میشود و دل آن گنجینهها را کشف میکند. در نهایت، تجلی نور الهی در گوشهای تاریک زمین موجب بیداری و آگاهی در عالم میشود و همه موجودات را به شناخت حقیقت رهنمون میسازد.