شمارهٔ ۱۶۰ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم ز یار نگارین خود جدا مانده
به دست هجر گرفتار و بینوا مانده
نخست گوهر با قیمت و بها بودی
به خاک تیره فرو رفته بیبها مانده
فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل
اسیر خاک ابد گشته در بلا مانده
مقرب در درگاه کبریا بوده
به دست کبر گرفتار و در ریا مانده
به چار میخ طبیعت بدوخته محکم
به حبس شش جهت کون مبتلا مانده
هرآنکه دید مرا گفت در چنین حالت:
ببین ببین ز کجا آمده کجا مانده !
شب است و راه بیابان و من ز قافله دور
غریب و عاشق و مسکین ضعیف و وامانده
کجاست پرتو حسنت که رهنما گردد
که هست جان من از راه و رهنما مانده
شده ز دوری خورشید، مغربی حقیر
به سان ذرهیسرگشته در هوا مانده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس جدایی و دوری از محبوبش را توصیف میکند. او خود را گرفتار هجر و بینوایی میبیند و به یاد میآورد که زمانی باارزش و گرانبها بود، اما اکنون به حالتی بیارزش و رنجور افتاده است. شاعر به سختیهایی که در زندگی تجربه کرده، اشاره میکند و میگوید که از درگاه معشوق دور مانده و در این وضعیت غریب و مسکین است. او به طلب راهنمایی و نور هدایتی میپردازد که بتواند او را از این وضعیت نجات دهد، در حالی که از دوری محبوبش رنج میبرد و خود را مانند ذرهای سرگردان در فضا احساس میکند.