نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا به خلوت جان دلبریست پنهانی

که هست جان دلم در جمال او فانی

در آنمقام که جانان جمال بنماید

بود مقام دل و جان فنل و حیرانی

سریر سلطنت ذات ایزدیست دلم

چنانکه عرش مجید است عرش رحمانی

ترا به حسن و جمال آنچنان که ثانی نیست

مرا بعشق تو هم نیست در جهان ثانی

کجا برم دل و جان را که در مقام فنا

تو هم دلی بحقیقت مرا و هم جانی

ز‌من تو جمله ربودی و جمله ام گشتی

چو جمله ام توئی اکنون مرا چه میخوانی

توئی مرا بدل دل اگر چه دلداری

توئی مرا عوض جان اگرچه جانانی

ز چشم من همه و اکنون توئی که میبینی

ز عقل من همه اکنون توئی که میدانی

ز مغربی بشنو بعد ازین اگر شنوی

ز او ندای انالحق و قول سبحانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فنا در معشوق صحبت می‌کند. شاعر به عجز و حیرت خود در برابر جمال معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که جانش در محبت او فانی شده است. او معشوق را بی‌نظیر و یگانه می‌داند و بیان می‌کند که هیچ چیز دیگری در جهان نمی‌تواند جایگزین عشق او باشد. این عشق آن‌قدر عمیق است که شاعر نمی‌داند کجا باید دل و جانش را ببرد، زیرا همه چیز را از معشوق گرفته است. در نهایت، شاعر به مفاهیم بیداری و حقیقت اشاره می‌کند و می‌گوید که تمام وجودش را معشوق در خود جذب کرده است.