نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۲ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تو نگارا به لطافت همگی جان و دلی

گرچه ساکن شده در مملکت آب و گلی

تو مگر باغ بهشتی که چنین مطبوعی

تو مگر فصل بهاری که چنین معتدلی

یارب این گل ز‌ چه باغ است که رویش چو بدید

گل صد برگ برآمد بر او از خجلی

چون نگار چگل خوب به خوبی تو نیست

نتوان گفت به خوبی که نگار چگلی

به دل آن را طلبد دل که نباشد بدلش

جان بجوید به دلت چونکه تو جانرا بدلی

گسل ایدوست مکن از سر کویت ما را

من چه کردم که من دلشده را در گسلی

ایدل از مسکن خود ار چه به غربت رفتی

لیک باید وطن خویش ز خاطر مهلی

تو زمانی مگسل هیچ ز‌ ما در دو جهان

سر پیوند که داری که ز ما میگسلی

مغربی دیده به دیدار تو دارد روشن

گرچه باور نکند فلسفی و معتزلی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی‌های یک معشوق پرداخته و او را با عناصر طبیعی و بهشتی مقایسه کرده است. شاعر او را به عنوان گلی زیبا معرفی می‌کند که در باغی بهشت مانند رشد کرده است. او همچنین اشاره می‌کند که محبتی که به این معشوق دارد بی‌نظیر است و هیچ چیز نمی‌تواند جایگزین آن شود. شاعر از غم دوری از معشوق و دلبستگی به او صحبت می‌کند و می‌گوید که حتی اگر معشوق به غربت رفته باشد، نباید از یاد او غافل شود. در نهایت، شاعر به حقیقت و زیبایی معشوق خود تاکید می‌کند و به عشق عمیقش اشاره می‌کند.