شمارهٔ ۱۸۸ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
صنما چرا نقاب از رخ خود نمیگشائی
زکه رخ نهفته داری زچه رو نمینمائی
برخت چو کس نگاهی نفکند غیر دیده
چه شوی نهان ز دیده که ت عین دیده بانی
چو دل از منی و مائی نگذشت شد عیانش
که توئی و اوئی و توئی من و مائی
بههزار دیده خواهم که نظر کنم برویت
بههزار کسوت ایجان چو تو هر زمان برآیی
رخ اگر چنین نمائی همه وقت عاشقان را
عجب ار نداندت کس که او از کجایی
تو اگرچه بس عیانی ز ره صفت ولیکن
ز همه جهان جهانی بحجاب کبریائی
نشود کسی عراقی به حقایق عراقی
نشود کسی سنائی به معارف سنائی
مشنو حدیث آنکس که بهعشوه گفت با تو
پسرا ره قلندر سزد ار بمن نمایی
پسرا اگر هوای سر کوی دوست داری
مگذار مغربی را مگزین ازو جدائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق میخواهد که نقاب از چهرهاش بردارد و خود را نشان دهد. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و تاکید دارد که در دل عاشقانهاش، معشوقی را نمیتواند پنهان کند. شاعر میگوید که حتی با هزار چشم، دلش میخواهد به چهره معشوق نگاه کند و در زیبایی او غرق شود. در عین حال، اشاره میکند که با وجود اینکه معشوق آشکار است، اما به دلیل عرش کبریاییاش، هیچکس ظرفیت درک کامل او را ندارد. نهایتا، شاعر به عشق و دوستی اشاره میکند و ناامیدی از جدایی از معشوق خود را بیان میکند.