شمارهٔ ۱۹۱ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ترا که دیده نباشد نظر چگونه کنی
بدین قدم که تو داری سفر چگونه کنی
ترا که هیچ ز احوال خود خبر نبود
بگو ز حال خود دیگران را خبر چگونه کنی
نکره هیچ مریدی چگونه شیخ شوی
پسر نبوده کسی را پدر چگونه کنی
ترا که نیست خبر از جهان زیر و زبر
ز زیر عزم جهان زبر چگونه کنی
نکرده محو فراموش نقش لوح وجود
حدیث عشق ندانم زبر چگونه کنی
چو نیست هیچ وقوفت ز صنعت اکسیر
بهپیش اهل نظر مس زر چگونه کنی
نگشته کوکب وار صفت مسخر و مایل
نه مشتری و ز زهره قمر چگونه کنی
بمغربی چو رسیدی روان روان بگذر
از او نبرده نصیبی گذر چگونه کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نکات فلسفی و عرفانی میپردازد و به بیان مسائل مرتبط با عدم آگاهی و شناخت میپردازد. شاعر به فردی میگوید که چگونه میخواهد به معرفت و حقیقت برسد در صورتی که از احوال خود و دیگران بیخبر است. او میپرسد که چگونه ممکن است کسی که هیچ تجربهای ندارد، به مقام رهبری یا مرادت برسد. همچنین به عدم شناخت از دنیای پیرامون و عشق اشاره میکند و میپرسد که چگونه میتوانی به درک عمیق تری از واقعیت دست یابی. در نهایت هم به نفی بهرهمندی از زیباییها و داناییهای حقیقی بدون تجربه و آگاهی اشاره میکند. به طور کلی، این شعر بر اهمیت آگاهی از خود و جهان تاکید دارد.