شمارهٔ ۱۸۹ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای درخشان ز رخت مهر سپهر عالی
سایه ات از رخ ذرّات مبادا خالی
ما چو ذرّه همه در سایه خورشید توایم
بر مدار از سر ما سایه ز فارغ بالی
دلم از زلف تو پیوسته پریشان حالست
گرچه جمعست در آن جمع پریشان حالی
گرنه با غالیه از زلف تو بوئی بوده است
غالیا غالیه را کس نخریدس غالی
هم توظاهر شده در مملکت تفصیلی
هم تو مخفی شده در مرتبه اجمالی
هم توئی خوبی رخسار بتان مهوش
هم تو زیبائی زلف و قد و خط و خالی
قفس جسم کجا مانع پرواز شود
طایر جان کسی را که تو پر و بالی
ای ولی که آینه ی روی دلارام خودی
چونکه با تست دلارام چرا مینالی
مغربی با یقین روی نماید هردم
بگمانی تو مگر دیده از آن میمانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و نور خورشیدی میپردازد که از نگاه شاعر درخشان و مسبب زندگی است. شاعر خود را مانند ذرهای در سایهی این خورشید میبیند و دلتنگی و پریشانیاش را به خاطر زلف محبوبش بیان میکند. او به زیباییهای محبوبش از جمله صورت و زلف اشاره دارد و معتقد است که این زیباییها نمیتواند مانع آزادی روحش شود. در نهایت، شاعر به نیاز به حضور محبوب اشاره میکند و میگوید که در غیاب او، دلتنگی و غم بر او مستولی شده است.