شمارهٔ ۱۹۲ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلا چرا تو چنین بیقرار و مضطربی
چراست نام تو قلب از چه رو منقلبی
بدست کیست عنانت که میکشد هر سو
که هر نفس به دگر سوی و کوی منحرفی
گهی چو چرجی و گاهی چو بحر و گه ساحل
گهی چو جنت و گاهی چو نار ملتهبی
گهی چو دیری و گه کعبه و گه طایف
گهی چو رند خرابات و گاه محتسبی
بهر صفت که نماید جمال روی نگار
برش بسجده درآیی ز راه مقتربی
دلا بگو بدلارام از سر غیرت
چو نیست هیچکس غیرت از که محتجبی
کسی ز سایه خود اجتتاب مینکند
منم چو سایه ات از من چرا تو مجتتبی
شعاع مهر بمهر آنچنان که منتسب است
تو همچنان بدلارام خویس منتسبی
نقاب مهر رخت مغربط است در همه حال
بنور روی خود از چشم خویش منقتبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از دلی بیقرار و مضطرب صحبت میکند و از دلیل این حال میپرسد. معشوق به گونهای است که دل را به تلاطم میاندازد و باعث میشود انسان در هر لحظه به سوی دیگری بگریزد. او معشوق را به اشکالی مختلف تشبیه میکند؛ گاه چون آتش، گاه چون بهشت و یا مکانهای مقدس. شاعر از احساساتی نظیر عشق و شیدایی سخن میگوید و از معشوق میخواهد که به او آرامش ببخشد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در دنیای عشق، هیچ کس جز معشوق نمیتواند دل را آرام کند و وجود او همچون سایهای است که همیشه با اوست.