نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست

کس ازین باده که ما مستیم او سرمست نیست

قامتش را هست میلی جانب افتاد کسان

کو بلندی در جهان کاو را نظرها پست نیست

هست با بست سر زلفش دل ما در جهان

ورنه چیزی را دل ما در جهان پست نیست

دل بدان عهد است دل پیمان که با دلدار نیست

خود دلی کاو عهد آن دلدار را بگسست نیست

هیچ کس را دل ز دام زلف او بیرون نجست

اینکه بتواند دلی از دام زلفش جَست نیست

زلف او گر می کند تاراج دلها حاکم است

هر چه او خواهد کند، بر وی کسی را دست نیست

گر مرا در دست بودش جان نثارش کردمی

چون کنم چیزی نثارش؟! کان مرا در دست نیست

باید اندر عشق او از خود بکل وارسته شد

کان که در عشقش بکل از خویشتن وارست نیست

از پی پیوند او، از خویشتن باید برید

بی بریدن زان که هرگز کس بدو پیوست نیست

هستی ای گر مغربی را هست، آن هستی اوست

مغربی را اینکه از خود هیچ هستی هست نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر بیان می‌کند که هیچکس نمی‌تواند مانند او عاشق و مست باشد و زیبایی معشوق به قدری است که همه نگاه‌ها را به خود جلب می‌کند. او همچنین بر این باور است که عشق واقعی نیازمند فدای خویشتن است و برای نزدیکی به معشوق باید از خودگذشتگی کرد. شاعر به قدرت زلف معشوق اشاره می‌کند که دل‌ها را در دام خود می‌افکند و هیچکس نمی‌تواند از آن رهایی یابد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که وجود واقعی تنها در عشق به معشوق معنا می‌یابد و جدا شدن از خود برای پیوستن به معشوق ضروری است.