نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۰ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

با تو است آن یار دائم وز تو یک دم دور نیست

گرچه تو مهجوری از او، وی ز تو مهجور نیست

دیده بگشا تا ببینی آفتاب روی او

کافتاب روی او از دیده ها مستور نیست

لیک رویش را بنور روی او دیدن توان

گرچه مانع دیده را از دیدنش جز نور نیست

جنّت ارباب دل رخسار جانان دیدن است

در چنین جنّت که گفتیم زنجبیل و حور نیست

گر ترا دیدار او باید برآ بر طور دل

حاجت رفتن چو موسی سوی کوه طور نیست

تو کتابی در تو مسطور است علم و هر چه هست

چیست آن کاو در کتاب و لوح تو مسطور نیست

کور آن باشد که او بینا بنفس خود نشد

کان که او بینا بنفس خویشتن شد، کور نیست

ناصر منصور گوید انا الحق المبین

بشنو از ناصر که آن گفتار از منصور نیست

مغربی را یار شمس مغربی خواند بنام

گرچه شمس مغربی اندر جهان مستور نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ارتباط عمیق و دائمی میان انسان و حقیقت الهی است. شاعر بیان می‌کند که وجود یار (خدا) همیشه با انسان است و هرگز از او دور نیست، حتی اگر انسان خود را از یار جدا بداند. شاعر به بینایی و آگاهی اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که برای دیدن حقیقت باید چشمان دل را باز کرد. او می‌گوید که بهشت واقعی در دیدار با یار و خوب‌رویی او نهفته است و برای این دیدار نیاز به تلاش و سفر به دل دارد. همچنین این شعر به مفهوم بصیرت و شناسایی خود اشاره دارد و بیان می‌کند که کسی که حقیقت را در خود نمی‌بیند، کور است. در نهایت، شاعر به پیغام منصور (حلاج) اشاره می‌کند که بیانگر روشنایی حقیقت است.