شمارهٔ ۴۲ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو باده چشم تو خوده است دل خراب چراست
چو حال تست در آتش جگر کباب چراست
ز پیچ زلف تو در تاب رفت مهر رخت
چو زوست تابش رویت از و شباب چراست
چو نیست عهد شکن غیر زلف بر شکنت
بگو که با دل مسکنت این عتاب چراست
ز من هرآنچه تو گوئی و آن همی شنوی
چو من صدای توام با من این خطاب چراست
چو نیست غیر تو کس از که میشوی پنهان
چو ناظر او توئی در رخت نقاب چراست
اگر چه در خم چوگان تست گوی دلم
ز چیست منقلب آخر در انقلاب چراست
ز باد بپرس که بحر از چه گشت آشفته
ز بحر بپرس که کشتی در اضطراب چراست
چو ما هر آنچه تو دادی بما همان خوردیم
زیاده هیچ نخوردیم پس حساب چراست
هرآنکه باز نکرده است گوش هوش روترا
برش حدیث حقایق فسانه است و حکایت
کتاب مغربی چون نسخه کتاب تواست
ازو مپرس که این حرف در کتاب چراست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلدادگی شاعر نسبت به معشوق میپردازد و تضادهای احساسی و عواطفی را که در این رابطه وجود دارد، بررسی میکند. شاعر سوالاتی را مطرح میکند که نشاندهنده سردرگمی و تناقضهای درونیاش است. او از جذابیت و زیبایی معشوق میگوید و اینکه چرا دلش خراب است، در حالی که همه چیز به معشوق برمیگردد. همچنین به ارتباط عمیق و وابستگیاش به معشوق اشاره میکند و این که در تمامی حالات برایش سوالاتی بدون پاسخ وجود دارد. در کل، شعر به احساس ناپایداری و تلاش برای درک جذابیت و رازهای عشق میپردازد.