نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

با منست آنکس که بودم طالب او با منست

هم تنم را جان شیرین است و هم جانرا تن است

از برای او همی کردم کنار از ما و من

باز دیدم آخر الامرش که او ما و من است

آنچه می پنداشتم کاغیار بود او یار بود

وآنچه گلخن مینمود اکنون بدیدم گلشن است

از صفای چهره از خلوت جان صفاست

وز فروغ نور روش خانه دل روشن است

همچنان کاو در دل مسکین ما دارد وطن

زلف مشکینش دل مسکین ما را مسکن است

در شب تاریک مویش مهر رویش رهنماست

کاروان چشم و دارا گرچه چشمش روشن است

سر برآورد از گریبان جهان چون آفتاب

یوسف حسنش از آن کاو را جهان پیراهنت

دست در دامان وصل او زدم لیکن چو نیک

دیده بگشودم بدیدم دست او در دامن است

چون نباید آفتاب مشرقی در مغربی

چونکه او را در درون دل هزاران روزنست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ عشق و ارتباط عمیق با معشوق است. شاعر بیان می‌کند که عشق او به معشوق از هر دو طرف وجود دارد و بدون او زندگی‌اش کامل نیست. او به تجلیات زیبای معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که با دیدن زیبایی‌های او، تمام تردیدها و دردهایش برطرف می‌شود. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که همهٔ جدایی‌ها و خودخواهی‌ها در عشق واقعی فرو می‌ریزد و این عشق یک وحدت عمیق و معنوی ایجاد می‌کند. در واقع، معشوق وجود و دل شاعر را پر کرده و او را به روشنایی و آرامش رسانده است.