نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایت

نهایت همه دلها به پیش دوست هدایت

چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطن

میان ختم نبوت فتاده است ولایت

ازوست بر همه جانها فروغ تاب تجلی

ازوست بر همه دلها ظهور نور هدایت

روان او ز تصور گذشته است و تفکر

عیان او ز خبر وارهیده است و حکایت

علوم او ز طریق تجلی است و تدلی

نه از طریقه عقل است و بخت و نقل روایت

دلیکه عرش و نظرگاه ذات پاک قدیمست

چو ذات پاک قدیم است و بیکران و نهایت

زهی ظهور و زهی جلوه‌گاه مظهر جامع

زهی سریر و زهی پادشاه ملک و ولایت

بود ز اسم و ز رسم و صفات نعت مجرد

برون ز عالم مدحست و دم شکر و شکایت

ز بسکه مغربی با دوست گشته است مصاحب

صفات دوست در او کرده است جمله سرایت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن درباره عشق و معرفت الهی است. شاعر به عمق دل و ارتباط آن با خدا اشاره می‌کند و معتقد است که نهایت تمام دل‌ها به دوست (خدا) منتهی می‌شود. او به وجود یک حالت میانه (برزخ) بین ظاهر و باطن اشاره دارد که در آن ولایت و نبوت وجود دارد. تجلی خداوند در جان‌ها و دل‌ها بواسطه عشق و نور هدایت به تصویر کشیده شده است. همچنین، نویسنده به علوم الهی اشاره می‌کند که از روش‌های تجلی و تدلی به دست می‌آید و نه از عقل و نقل. در نهایت، بیان می‌کند که دوست و خصوصیات او در دل انسان‌ها وجود دارد و این پیوند عمیق و روحانی است.