شمارهٔ ۵ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه مهر بود که بسرشت دوست در گل ما
چه گنج بود که بنهاد یار در دل ما
به دست خویش چهل صبح باغبان ازل
ندید تخم گلی تا نکشت در گل ما
چه ماه بود که از آسمان فرود آمد
نشست خوش متمکن به برج و منزل ما
ملک که بود که افتاد در چه بابل
چه سحرهاست درین قعر چاه بابل ما
چه موجها که پیاپی همی رسد هر دم
ز جوش و جنبش دریای او به ساحل ما
هزار نقش به یک لحظه می پذیرد دل
ببین چه نقش پذیر است قلب قابل ما
به هر گره که وی از زلف خویش بگشاید
از او گشاده شود صد هزار مشکل ما
اگر ز حضرت مات آرزوی مقبولی ست
بیا و هندوی آن شو که هست مقبل ما
چو مغربی نظر از نقش کاینات بدوز
اگر کمال طلب می کنی ز کامل ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف محبت و زیباییهای الهی میپردازد که در زندگی انسانها تجلی مییابد. او از آغازی که دوست در دل ما قرار داده و از صفات و ویژگیهای بینظیر این عشق به تصویر میکشد. شاعر به فضای رویایی و مینیاتوری زندگی اشاره میکند و از مشکلات و گرههایی سخن میگوید که میتواند با عشق و محبت گشوده شود. در نهایت، او از شنونده دعوت میکند تا به جستجوی کمال و وصل به حقایق بالای زندگی بپردازد.