شمارهٔ ۵۴ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بحر نامتناهیست دایما موّاج
حجاب وحدت دریاست کثرت امواج
جهان و هرچه در او هست جنبش دریاست
ز قعر بحر بساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل بینهایت اوست
بود مدام بامواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیست
چو طرفه درد که موحش بود در او علاج
بهر خسی برسد زین محیط در و گهر
یکی بخس رسد از وی یکی بگوهر باج
از این محیط که عالم بجنّت اوست سراب
مراست عذب و فرات و تراست ملح اجاج
بلون و طعم اگر مختلف همی گردد
ز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کرد
بگرد بحر محیطش بیکزمان تاراج
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به بررسی مفهوم وجود و کثرت در جهان میپردازد. شاعر با تشبیه جهان به دریا و امواج آن، به وحدت و تنوع در هستی اشاره میکند. دلتنگی و نیاز بشر به درک حقیقت را نیز مطرح میکند و درمان دردهای روحی را در نزدیکی به دریا و غرق شدن در موجهای آن میبیند. همچنین، به تفاوتها و تضادهای موجود در عالم اشاره میکند و بیان میکند که هر چه که در عالم به دست میآید، در نهایت به آن دریا (وجود مطلق) اتصال دارد. در نهایت، بر این نکته تاکید میکند که تنوع و اختلافات به دلیل انحرافات ذهنی و مکانهای مختلف است.