شمارهٔ ۶۵ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نشان و نام مرا روزگار کی داند
صفات و ذات مرا غیر یار کی داند
کسیکه هستی خود را بخود بپوشاند
دگر کسیش بجز از کردگار کی داند
مرا که گمشده ام در تو، کس کجا یابد
که غرق بحر ترا در کنار کی داند
مرا که نور نیم اهل نور کی داند
مرا که نار نیم اهل نار کی داند
چو من زهر دو جهان رَخت خویش برچیدم
بروز حشر از اهل شمار کی داند
مرا که نیست شدم در تو، هست نشناسد
مرا که مست توام، هشیار کی داند
به پیش آنکه یکی دید صد هزار بگو
ندیده غیر یکی صد هزار کی داند
کسی که اسیر دل و جان و عقل و نفس بود
مرا که رسته ام از هر چهار کی داند
ز مغربی خبری کز حصار کَون دهید
کسیکه هست اسیر حصار کی داند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
هر انسانی در طول زندگی خود ممکن است به دنبال شناخت خود و جایگاهش در جهان باشد. شاعر در این ابیات به حالتی اشاره دارد که در آن او احساس گمشدگی و ناشناخته بودن دارد. او میگوید که هیچکس جز خدا نتوانسته او را بشناسد و صفات و ویژگیهای او را درک کند. او از اینکه در عمیقترین احساسات و تجربیاتش هیچکس نمیتواند او را درک کند، ابراز ناامیدی میکند. همچنین، شاعر به تجلی وجود خود در عشق و پیوندش با معشوق اشاره میکند و میگوید که تنها عشق است که او را از دنیا رهانیده و به حقیقت وجودش نزدیک کرده است. در نهایت، او از جهان خارج به عنوان یک حصار یاد میکند و بر این باور است که افراد اسیر در قید و بندهای مادی نمیتوانند او را درک کنند.