نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ شمس مغربی

شمس مغربی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

از جنبش این دریا هر موج که برخیزد

بر والوی جان آید بر ساحل دل ریزد

دل را همه جان سازد، جان را همه دل آنگه

جان و دل جانانرا با یکدیگر آمیزد

جان و دل جانان را با یکدیگر آن لحظه

فرقی نتوان کردن تمیز چو برخیزد

چون پادشه وحدت بگرفت ولایت را

آنملک بدان کثرت، بگذارد و بگریزد

جائیکه یقین آمد، شک را چه محل باشد

ظلمت بکجا ماند با نور که بستیزد

سنگان صحاریرا سیراب کند هر دم

از فیض چنین دریا ابریکه برانگیزد

از گلشن جان و دل فی الحال فرو شوید

گردیکه براو گه گه غربال هوا بیزد

ای مرد بیابانی بگریز ازین ساحل

زان پیش که در دامن موجیت فرو ریزد

چون مغربی آنکس کاو پرورده این بحر است

از بحر نیندیشد وز موج نپرهیزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره تأثیرات و تحولات ناشی از عشق و وحدت است. هر موجی که از دریا برمی‌خیزد، بر دل و جان انسان تأثیر می‌گذارد و آنها را به هم می‌پیوندد. در این لحظات، تمایز میان جان و دل محو می‌شود و به وحدتی فراتر دست پیدا می‌شود. با درک این وحدت، شک و تردید جایی نمی‌یابد و تاریکی نمی‌تواند با نور مقابله کند. این دریا، که به عنوان نماد فیض و زندگی است، می‌تواند این آرامش و آبیاری را برای دل‌ها به ارمغان آورد. شاعر به مخاطب توصیه می‌کند که از ساحل امن فاصله بگیرد و خود را به دست امواج بسپارد، زیرا فقط در چنین ظرفیتی می‌توان به حقیقت وجود پی برد.