شمارهٔ ۹۵ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر
چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر
گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک
از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر
دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او
وز خم چوگان زلف دوست باشد مستقر
نیست بیرون از خم چوگان زلفش یکزمان
دل که چون گوئی همیگردد در این میدان پسر
من نمیدان که عالم چیست یا خود کیست این
عقل و نفس و جسم و چرخش خوانی و شمس و قمر
با همه سرگشتگی و جنبش و نور و صفات
بیخبر گردون و ز گردون ماه از هر خور ز خور
ایدل ار خواهی بببینی دلبران را عیان
پاک و صافی ساز خود را آنگهی در خود نگر
در صفای خویشتن باید رخ دلدار دید
زانکه تو آیینه و دوست در تو جلوه گر
چونکه مطلوب تو از تو نیست بیرون بعد ازین
مغربی در خویشتن باید ترا کردن سفر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر مولانا است که به توصیف زیبا و عمیقی از جستجوی حقیقت و عشق میپردازد. شاعر به تصویرسازی از نظارهگرانی میپردازد که در جستجوی نور و حقیقتاند اما از آن بیخبرند. او اشاره میکند که دل انسان به مانند کویی پر از سرگردانی است و در پی زلف دوست مستقر است. مولانا بیان میکند که شناخت واقعی در درون خودمان نهفته است و برای دیدن معشوق باید به خود نگریست و خود را پاک و صیقل داد. در نهایت، او تأکید میکند که مطلوب درونی ما باید در خودمان جستجو شود و سفر حقیقی به سویی درونمان است.