شمارهٔ ۳ شمس مغربی
شمس مغربی / غزلیات از منبعی دیگر / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می نماید هر زمان روی از پریرویی دگر
تا کشد هر دم گریبان من از سویی دگر
دل نخواهم بردن از دستش که آن جان جهان
دل همی جوید ز من هر دم به دلجویی دگر
چون تواند دم ز آزادی زدن آن کس که باد
هر زمانش می کشد در بند گیسویی دگر
روی جمعیت کجا بیند به عمر خویشتن
آنکه باشد هر زمان آشفته رویی دگر
سر به محراب از برای سجده کی آرم فرود
من که دارم قبله هر دم طاق ابرویی دگر
من به یک رو چون شوم قانع که حسن روی او
می نماید هر دم از هر رو مرا رویی دگر
بر لب یک جو مجو آن سرو رعنا را که او
هر زمان باشد خرامان بر لب جویی دگر
بر سر کویی به حسنی جلوه گر دیدیش رو
تا به حسن دیگرش بینی تو در کویی دگر
با وجود آنکه او را هیچ رنگ و بوی نیست
بینمش هر دم به رنگ دیگر و بویی دگر
گفته بود او مغربی را خوی ما باید گرفت
چون بگیرد چونک دارد هر زمان خویی دگر؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف زیبایی و تغییرات در چهره معشوق میپردازد. او بیان میکند که هر لحظه چهرهای جدید از معشوقش را مشاهده میکند و دلش نمیخواهد از او دل بردارد. احساس میکند که معشوقش او را به بند کشیده و نمیتواند از زیباییهای مختلف او غافل شود. شاعر همچنین اشاره میکند که معشوقش به گونهای است که او را در هر جایی با جلوهای جدید میبیند و این تغییر دائم باعث میشود او همواره در عشق و دلدادگیاش سرگردان بماند. در نهایت، به این نکته میپردازد که زیبایی معشوق هیچ گونه رنگ و بویی ندارد، اما با وجود این، او هر بار با ظاهری متفاوت و جذاب در ذهن شاعر نقش میبندد.