نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴ مهستی گنجوی

مهستی گنجوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در فغانم از دل دیر آشنای خویشتن

خو گرفتم همچو نی با ناله‌های خویشتن

جز غم و دردی که دارد دوستی‌ها با دلم

یار دلسوزی ندیدم در سرای خویشتن

من کیم؟ دیوانه‌ای کز جان خریدار غم است

راحتی را مرگ می‌داند برای خویشتن

شمع بزم دوستانم زنده‌ام از سوختن

در ورای روشنی بینم فنای خویشتن

آن حبابم کز حیات خویش دل برکنده‌ام

زآن که خود بر آب می‌بینم بنای خویشتن

غنچه پژمرده‌ای هستم که از کف داده‌ام

در بهار زندگی عطر و صفای خویشتن

آرزوهای جوانی همچو گل بر باد رفت

آرزوی مرگ دارم از خدای خویشتن

همدمی دلسوز نبود «مَهْسَتی» را همچو شمع

خود بباید اشک ریزد در عزای خویشتن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم عمیق خود سخن می‌گوید و احساس تنهایی و بی‌کسی را به تصویر می‌کشد. او مانند نی با ناله‌های خود خو گرفته و تنها پر از غم و درد است. در دلش دوستی دلسوز نمی‌بیند و مرگ را به عنوان تنها راه آزادی و آسایش می‌داند. شمع وجودش از سوختن در بزم دوستانش زنده است، اما در پس این روشنی، فنا و زوال خود را مشاهده می‌کند. او خود را به عنوان حبابی می‌بیند که از زندگی‌اش بریده و مانند غنچه‌ای پژمرده که در بهار، عطر و صفای خود را از دست داده است. آرزوهای جوانی‌اش به باد رفته و او آرزوی مرگ را از خدای خود خواستار است. در نهایت، به این نکته می‌رسد که در جهانی که کسی به او دلسوزی نمی‌کند، خود باید به غم و اندوه خویش بپردازد.