شمارهٔ ۵۷ منوچهری
منوچهری دامغانی / قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نبیذ پیش من آمد به شاطی برکه
به خنده گفتم: طوبی لمن یری عکه
خوشم نبیذ و خوشا روی آنکه داد نبیذ
خوشم جوانی و این بوستان و این برکه
من و نبیذ و به خانه درون سماع و رباب
حسود بر در و بسیار گوی در سکه
مرا تو گویی میخوردنست اصل فساد
به جان تو که همیآیدم ز تو ضحکه
اگر فساد کند هر که او نبیذ خورد
بسا فساد که در یثربست و در مکه
ور این فساد ز من دست باز دار و برو
که نیست با تو مرا نی نکاح و نی شرکه
چرا نبیذ حرامست و هست سرکه حلال
نه هم نبیذ بود ابتدا از آن سرکه؟
نبیذ تلخ چه انگوری و چه میویزی
سپید سیم چه با سکه و چه بیسکه
کجا نبیذست آنجا بود جوانمردی
کجا نبیذست آنجایگه بود برکه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف لحظاتی خوش و شاداب با نوشیدنی (نبیذ) در کنار برکهای میپردازد. او از زیبایی زندگی، جوانی و لذتهای موجود در طبیعت و موسیقی سخن میگوید. شاعر به نقد دوگانگیهای اجتماعی پرداخته و از حرام دانستن نبیذ در مقابل حلال بودن سرکه صحبت میکند. او بر این عقیده است که فساد واقعی در جوامع مختلف وجود دارد و نوشیدن نبیذ نباید منجر به قضاوت نادرست درباره شخصیت افراد شود. با این حال، او از لحظات خوشایند خود لذت میبرد و به دوستی و جوانمردی در مکانهایی که نبیذ وجود دارد، اشاره میکند.