شمارهٔ ۱۰۳ - مرثیت امیر یعقوب مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
از وفات امیر یعقوبم
تازه تر شد وقاحت عالم
آنچنان شخص را که یار نداشت
جان ستاند چه گویم اینت ستم
گوهری بود در هنر که ازو
فخر می کرد گوهر آدم
گفت و از گفته برنتافت عنان
کرده و از کرده برنداشت قدم
پشت عمرش به خم شد و هرگز
گردن نخوتش نگشت به خم
بر سخن بود نیک چیره سوار
در هنر بود بس بلند علم
در سرآوردش آخر ای عجبی
پویه اشهب و تگ ادهم
که کند پیش باز در که گشاد
گره و بند مشکل و مبهم
پس ازو روز فضل و دانش و علم
نبود هیچ روشن و خرم
نگشاید دهان به طبع دوات
به نبندد میان به طوع قلم
خشک شد خشک مرغزار ادب
تیره شد تیره جویبار حکم
تعزیت کرد کی تواند صبر
مرثیت گفت کی تواند غم
که نشسته ست وایستاده به جد
نثر در سوک و نظم در ماتم
جان ما را همی بپالد تف
جسم ما را همی بکوبد نم
ملک اهل فضل بی جان شد
چه شگفتی که بی دلند حشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره وفات امیر یعقوب است و به بررسی تأثیر فقدان او بر جهان علم و ادب میپردازد. شاعر با بیان اینکه فقدان او وقاحت عالم را تازهتر کرده، وصف میکند که او فردی با هنر و فضیلت بالا بوده است. وفاتش باعث تاریکی دانش و ادب شده و کسانی که در سوگ او هستند، نمیتوانند غم خود را پنهان کنند. به طور کلی، شعر عواطف عمیق از دست دادن یک شخصیت برجسته را بیان میکند، که حضورش در عالم باعث رونق علم و ادب بود.