شمارهٔ ۲۳ - مرثیت مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
راشد از رشد روزگار نیافت
رشد از اینگونه بس فراوان کرد
تن او را که جان دانش بود
فلک جان ربای بی جان کرد
گوهری بود رشکش آمد ازو
در دل خاک از آتش پنهان کرد
ای برادر چگونه شرح دهیم
آنچه بر ما سپهر گردان کرد
هر زیارت ز مال و جاه که بود
ما دو تن را به قهر نقصان کرد
دل ما خود ز حبس بریان بود
دیده ما ز درد گریان بود
صالحی داشتم که شیر نکرد
آنچه او سالها به میدان کرد
چون همی دید کار من دشوار
کار خود را به مرگ آسان کرد
راشدی داشتی تو فرزندی
که همه کار تو به سامان کرد
در ربودش ز تو زمانه دون
تا تو را مستمند و حیران کرد
بد نیارست کرد چرخ بدو
تا تو را در نهفته زندان کرد
زانکه دانست کاین چنین فعلی
با تو جز پای بسته نتوان کرد
تو بر آن راشد آن جزع کردی
که همه کس حکایت آن کرد
داستانی شد آنچه بر صالح
باز مسعود سعد سلمان کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به مسأله رشد و تربیت میپردازد و به توصیف زندگی راشد میپردازد که به رغم تلاشها و رشد شخصیاش، به او آسیب میرسد. او به سرنوشت کمکی میکند که مانع تحقق آرزوهایش میشود. شاعر به درد و رنج دل سوختهاش اشاره میکند و از آزارها و مشکلاتی که زمانه برای او ایجاد کرده، سخن میگوید. به طور کلی، شعر نشاندهندهی تنش میان تلاش انسان برای رشد و موفقیت و موانع و سختیهایی است که از سوی دنیا و سرنوشت بر او تحمیل میشود.