شمارهٔ ۸۷ - دست بدان قبضه خنجر زدیم مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
گردن و گوش غزل و مدح را
بی حد پیرایه و زیور زدیم
بی مر با بخت در آویختیم
با فلک سفله بسی سر زدیم
سود ندیدیم ز نوک قلم
دست بدان قبضه خنجر زدیم
خیره فرو ماند فلک زانکه ما
بر بت و بتخانه و بتگر زدیم
از قبل بچه آزر به تیغ
آتش در قبله آزر زدیم
وز پی این آهو چشمان باغ
با همه شیران جهان بر زدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف و ستایش زیبایی و جوانی میپردازد. شاعر از زیورآلات و غزلهای پرزرق و برق صحبت میکند و از اینکه تلاش کرده با بخت خود بجنگد و با سرنوشت مقابله کند، اما در این مسیر به نتیجهای نرسیده است. او به قدرت کلمات و تأثیر آنها اشاره میکند که حتی فلک را نیز خیره و متحیر کرده است. در نهایت، شاعر با ذکر آذر (خدای آتش) و آهو، رویای زیبایی و شجاعت را به تصویر میکشد و نشان میدهد که در این مسیر به مبارزه با نیرویهای قویتر پرداخته است.