شمارهٔ ۸۸ - از بخت همیشه سرنگونم مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از بخت همیشه سرنگونم
زیرا که چو دیگران نه دونم
زین عمر که کاست انده دل
هر روز همی شود فزونم
زیبد که منی کنم ازیراک
از دل میم و ز پشت نونم
ای چرخ تو چندم آزمایی
زر و گهری به آزمونم
پیوسته ز بهر تنگ زندان
چون مار همی کنی فسونم
جز بر تن و جان من نکویی
از خلق بر تن من زبونم
در حبس بدین چنین زمستان
ترسم که فزون شود جنونم
بگداخت ز گریه دیدگانم
در سر باشد فسرده خونم
پر پنبه و آرد شد در و بام
من گرسنه و برهنه چونم
هر چند به کام و رأی من نیست
بخت بد و دولت زبونم
گنگیست چو چوب همنشینم
کوریست چو سنگ رهنمونم
شکر ایزد را که اندرین حبس
از دیدن سفلگان مصونم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان ناامیدی و رنج خود میپردازد. او خود را در افقی از بدبختی و بیعدالتی میبیند و به تقدیر سرنوشت شومش معترض است. احساس میکند که در زندگی به خاطر مقام و موقعیت خود از دیگران کمتر است و هر روز بر درد و اندوه او افزوده میشود. او از چرخ روزگار میخواهد که دیگر او را آزمایش نکند و در تنگی زندگی، همچون مار در زنجیر احساس خفقان میکند. در این شرایط سخت و سرد زمستان، ترس از جنون او را رنج میدهد. شاعر در پایان، با قدردانی از خداوند که او را از دیدن پایینترین طبقات جامعه محفوظ داشته، به نوعی امید به بهبود وضع خود دارد.