شمارهٔ ۹۰ - ز بیم بلا آنچه دانم نگویم مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
ضعیفم به جان وز ضعیفی چنانم
که از سختی جان کشیدن به جانم
به دل خونم آری به جان در گزندم
به رخ زردم آری به تن ناتوانم
همه شاخ خشکست در مرغزارم
همه نجم نحس است بر آسمانم
اگر آنچه هست اندرین دل برآرم
ز آتش چو انگشت گردد زبانم
ز بیم بلا آنچه دانم نگویم
ز رنج و عنا آنچه گویم ندانم
ز گردون جز این نیست سودم که هر شب
به یک روز از عمر خود بر زیانم
به هر معنیی کم بدان حاجت آید
سخن از ثری بر ثریا رسانم
وگر بر براعت سواری نمایم
سپهر برین بر نتابد عنانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساس ضعف و ناتوانی خود صحبت میکند. او به طور عمیق از درد و رنجهایی که تحمل میکند، سخن میگوید و از احساسات سنگین و مشکلاتی که در زندگی با آنها مواجه است، شکایت میکند. او خود را مانند شاخی خشک در مرغزاری بیثمر میبیند و معتقد است که آسمان برای او نیکو نیست. در نهایت، شاعر از ناامیدی و عدم تواناییاش در بیان واقعیات زندگیاش میگوید و نشان میدهد که هر شب از عمرش به ضرر میگذرد. او احساس میکند که حتی اگر بخواهد از مقام و موقعیتش دفاع کند، هیچ چیز نمیتواند او را یاری دهد و ناامیدی او را فرا گرفته است.