شمارهٔ ۴۰ میلی
میلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من دمی که گذشتی، شتاب حاجت نیست
نمیرسم ز پیات، اضطراب حاجت نیست
چو من به بزم تو از آمدن پشیمانم
برای خاطر دشمن عتاب حاجت نیست
مرا چو میبرد از هوش، اضطراب سوال
حکایتی که بپرسم جواب حاجت نیست
چو حیرت تو ببندد لب از فسانه مرا
پی خموشی من طرح خواب حاجت نیست
دمی که با دگری طرح گفتوگو فکنی
ز دیدن چو منی اضطراب حاجت نیست
ز هوش برد نگاه تو ما و میلی را
ز بهر بیخودی ما شراب حاجت نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس ترس و اضطراب شاعر از جدایی و نرسیدن به محبوب است. شاعر میگوید که وقتی محبوب از او میگذرد، نیازی به درخواست یا حاجت نیست. او به بزم محبوب آمده اما از حضور در آنجا پشیمان است و به خاطر دشمن چیزی نمیخواهد. هر سوالی که از او بپرسند، جوابش را نمیداند و وقتی محبوب در حیرت است، او نیز نمیتواند چیزی بگوید. شاعر به این نتیجه میرسد که در لحظاتی که محبوب با دیگری در گفتگوست، اضطراب و نیازی احساس نمیکند و همچنین نگریستن محبوب آنقدر او را در خود غرق میکند که نیازی به شراب برای بیخود شدن ندارد. کل این مضمون نشاندهنده عمیقترین احساسات عاشقانه و ناامیدی شاعر است.