شمارهٔ ۱۰ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
هر کس که بعهد وفا نکند
پس دعوی صدق و صفا نکند
عشق تو قرین بسی رنجست
رنجور تو فکر دوا نکند
تلخی ز تو ای شیرین جهان
سهلست، ولیک خدا نکند
با این همه بی سر و سامانی
دل جز کوی تو هوا نکند
لعل نمکین ترا حقی است
تا کس نمکیده ادا نکند
با غمزۀ تو دل غمزده ام
یک لحظه امید بقا نکند
امید که دست مرا تقدیر
از دامن دوست جدا نکند
تا مفتقر از تو رعایت دید
بیمی از فقر و فنا نکند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره وفاداری و عشق است. شاعر بیان میکند که کسی که به وعدههایش وفا نکند، نمیتواند ادعای صداقت و صفا داشته باشد. عشق به معشوق همراه با رنج و درد است و دل همچنان به یاد معشوق باقی میماند. شاعر همچنین تأکید میکند که تلخیهای عشق به خاطر شیرینی آن قابل تحمل است و دوست دارد که در هر حال در کنار معشوق بماند. حتی در سختیها و فقر، امید به بقا و ادامه عشق وجود دارد. بهطور کلی، شعر به عمق احساسات عاشقانه و چالشهای آن میپردازد.