شمارهٔ ۸ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
ای بستۀ بند هوی و هوس
جهدی تا هست این نیم نفس
ای طوطی شکرخا تا کی
با زاغ و زغن باشی بقفس
از شاخۀ گل پوشیده نظر
سودا زدۀ هر خاری و خس
هر لاشه نباشد طعمۀ شیر
عنقا نرود بشکار مگس
دولت در سایۀ شاهین نیست
سلطان هما را زیبد و بس
کاری ز تو هیچ نرفت از پیش
رحمی بر خویش بکن زین پس
گر خود نکنی بر خود رحمی
امید مدار ز دیگر کس
ای دوست ندارد مفتقرت
فریاد رسی تو بدادش رس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع تلاش و جستجوی انسانی در زندگی میپردازد. شاعر به بیان این نکته میپردازد که هر فرد باید برای رسیدن به هدفهایش، حتی اگر به ظاهر سخت باشد، تلاش کند و از هوی و هوس دوری کند. او به طوطیای اشاره میکند که در قفس با زاغ و زغن زندگی میکند و ناامیدی را به تصویر میکشد. شاعر میگوید که فرصتها و شایستگیها نباید در کنار دیگران برباد برود و باید در پی شکوفایی و آزادی واقعی بود. او به ضرورت رحمت و توجه به خود تأکید میکند و میگوید در صورتی که فرد بر خود رحم نکند، نباید امیدی به کمک دیگران داشته باشد. در نهایت، شاعر از دوست میخواهد که به خود و شرایطش توجه کند و از بیاعتنایی به خود دوری کند.