شمارهٔ ۱۱ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلتن مستفعلتن
آن دل که بیاد شما نبود
شایستۀ هیچ بها نبود
از هاتف غیب شنیدستم
حرفی که بحال خطا نبود
آندل نه دلست که آب و گلست
گر طور تجلی ما نبود
درد دل عاشق بیدل را
جز جلوۀ یار دوا نبود
افسوس که خاطر شاطر شاه
گاهی بخیال گدا نبود
با لالۀ روی تو محرم شمع
ما محرومیم و روا نبود
در حلقۀ زلف تو دست زدن
جز قسمت باد صبا نبود
مهجورم و مفتقرم لیکن
در کار تو چون و چرا نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزلی که در اینجا آمده، احساسات عمیق عاشقانه و افکاری درباره عشق و آرزوها را بیان میکند. شاعر میگوید دلهایی که یاد معشوق را ندارند، هیچ ارزشی ندارند. او با اشاره به نجوای غیبی از حقیقت عشق صحبت میکند و اعتراف میکند که عشق واقعی فقط با تجلی یار معنا پیدا میکند. شاعر از درد و غم سرشار است و میگوید که معشوقش باعث درمان درد دل اوست، ولی او همچنان احساس تنهایی و ناتوانی میکند. در نهایت، او با وجود محرومیت و فقر، در پی عشق و عشق ورزی است و میفهمد که هیچ جای دیگری برای اعتراض و سوال درباره عشق وجود ندارد.