شمارهٔ ۱۰۳ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلات فعلن فاعلات فعلن
من به ناخن غم سینه میخراشم
فی المثل چه فرهاد کوه میتراشم
خاکساری تو کرده فرش راهم
غمگساری تو صاحب فراشم
گر ز دست جورت نالهای بر آرم
بر سر جهانی خاک غم بپاشم
دور باش غیرت رانده آن چنانم
کز ره خیالت نیز دور باشم
ای لب و دهانت رشک چشمۀ نوش
چارهای و رحمی زانکه ذو العطاشم
روی نازنینت بوی عنبرینت
راحت معادم عشرت معاشم
بند بندم از غم همچو نی بنالد
در هوای کویت بس که در تلاشم
مفتقر ندارد جز کلافۀ لاف
این بود متاعم وین بود قماشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق غم و عشق را بیان میکند. او از درد و رنجی که به خاطر دوری محبوبش متحمل میشود، سخن میگوید. او خود را به ناخن غم تشبیه کرده و از زحمات و تلاشهایش برای رسیدن به معشوق، مانند فرهاد که کوه را میتراشد، یاد میکند. شاعر همچنین از زیبایی محبوب و تأثیر آن بر روح و جانش میگوید و به شدت ابراز نیاز و عطشی برای وصل او دارد. در نهایت، او به بیان خستگی و ناکامی در این راه میپردازد و به نوعی نشان میدهد که عشقش فقط در صحبت و خیالاتش باقی مانده است.