شمارهٔ ۱۰۵ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
به هوای کوی تو آمدم که رها ز بند هوا شوم
به امید روی تو آمدم که مگر ز تو کامروا شوم
نه رها ز بند هوا شدم نه ز یار کامروا شدم
نه چنان دچار بلا شدم که دگر بفکر دوا شوم
همه روزه روزی من غمست همهٔ شبم شب ماتمست
نه چنان کمند تو محکم است که امید آنکه رها شوم
نه مرا بخویش دهی رهی نه ز خویشتن دهی آگهی
نه دلالتی و نه همرهی متحیرم بکجا شوم
نه ز سفرۀ تو نواله ای نه ز غمزۀ تو حواله ای
نه مرا بدرد پیاله ای کرمی که ز اهل صفا شوم
نه تراست لطف و عنایتی نه مراست قوت و طاقتی
بکدام شوری و حالتی من بینوا به نوا شوم
نه بدلنوازیم آمدی نه بسرفرازیم آمدی
نه بنغمه سازیم آمدی که ز شوق بی سر و پا شوم
نه به حال مفتقرت نظر که زند به سوی تو بال و پر
نه به سرپرستی او گذر که به زیر ظل هما شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به شوق و عشق به رخ یار و زیباییهای او به کوی او میآید، اما نه تنها از غم و ناراحتی رها نمیشود، بلکه با مشکلات و مجاهدتهای بیشتری روبهرو میشود. او احساس درماندگی و بلاتکلیفی میکند و در جستجوی راهی برای رهایی و آرامش است، اما هیچ دلیلی برای امیدواری و نجات نمییابد. همه چیز در زندگی او غم و ماتم است و هیچ نیازی که او از یار داشته باشد، برآورده نمیشود. شاعر از عدم لطف و عنایت یار و همچنین ناتوانی خود در پیدا کردن راهی به سمت خوبیها و شادیها شکایت میکند. در نهایت، او در حالتی مأیوس و بیپناه به سر میبرد.