نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز اقلیم حقیقت تا طبیعت رخت بر بستم

چنان سرگشتگی دیدم که گم شد رشته از دستم

به زندان تن و بند زن و فرزند افتادم

به آرامی نخفتم شب، به روز آسوده ننشستم

شدم آواره از گلزار وحدت با دلی پر خون

چه گویم از که بگسستم ندانم با که پیوستم

نه هشیارم که یابم بهره ای از صحبت شیرین

نه از شور شراب عشق، لیلای ازل مستم

منم طوطی و با زاغ و زغن در یک قفس رفتم

منم دستان ولیکن با غراب البین همدستم

همای عرش پیما بودم و از طالع وارون

کنون همراز باز آز در این منزل پستم

نگارا گر پر و بال مرا خستیّ و بشکستی

ولی عهد مودت را من بشکسته نشکستم

چه دریای غمت دیدم وداع جسم و جان گفتم

چه جویای لبت گشتم ز جوی زندگی جستم

نگارا مفتقر را نیست کن چندانکه بتوانی

به جرم آنکه پندارد که من با هستیت هستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات دلگمگین شاعر است که به خاطر فاصله گرفتن از حقیقت و طبیعت دچار سرگشتگی و پریشانی شده است. او به زندان تن گرفتار شده و از اتحاد با عشق الهی جدا افتاده است. شاعر خود را ناتوان و بی‌خبر از حال خود توصیف می‌کند و در قفس تن به سر می‌برد، در حالی که دلش خواهانی عرش و علو دارد. حسرتی به جانش افتاده و غمی عمیق را تجربه می‌کند، در حالی که به یاد معشوق و شیرینی عشق، زندگی را جستجو می‌کند. در نهایت، او به فقر و نیاز خود اشاره می‌کند و می‌گوید که از این وضع رنج می‌برد.