شمارهٔ ۱۱۲ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
تا چند باشی از ما گریزان
ما در قفایت افتان و خیزان
تا چند باشیم چون شمع سوزان
با شعلۀ آه، با اشک ریزان
تا چند بینند اهل بصیرت
جور دمادم از بی تمیزان
بنهاده تا چند بر خاک ذلت
روی مذلت خیل عزیزان
بیداد خوبان خوبست لیکن
ای سنبل تر قدری به میزان
گر خون ما را جانا بریزی
لیک آبروی ما را مریزان
تا یاد موی و بوی تو کردم
آهوی طبعم شد مشک بیزان
گر مفتقر را پیرایهای نیست
نبود به ار حسن در بیجهیزان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و اندوهی عمیق میپردازد. شاعر از گریزان بودن از وجود کسی صحبت میکند و بحث از رنج و تلاش مداوم برای حفظ آبرو و شرافت خود دارد. او به تصویری از سوزش شمع و اشکریزی میپردازد که نماد درد و غم است. همچنین، شاعر به مشکلات جامعه و بیعدالتیها اشاره میکند و از احساس رضایتمندی و زیباییهای خویش سخن میگوید. او به شخصی خاص (جانان) خطاب میکند و از او میخواهد که در برابر بیعدالتی و ظلم، آبروی او را حفظ کند. در نهایت، او به یاد معشوق و زیباییهای او میپردازد و حسرت نداشتن امکانات را به تصویر میکشد.