نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ای که بر اوج نه فلک دام هوس فکنده‌ای

بر لب بام یار من پر نزند پرنده‌ای

نبست براق عقل را ره به رواق بزم او

رفته بوادی فنا رفرف هر رونده‌ای

بسته کمان ابروان راه خیال رهروان

ناز خدنگ غمزه‌اش بازوی هر زننده‌ای

بندۀ آن لب و دهان زندۀ جاودان بود

نیست بکیش عشق جز زندهٔ یار زنده‌ای

بستۀ بند او بود رستۀ هر تعلقی

خستهٔ درد او بود داروی هر گزنده‌ای

دشمن یوسف دلت گرگ طبیعت است و بس

نیست به نزد عارفان بدتر از آن درنده‌ای

چشمهٔ نوش بایدت همت خضر می‌طلب

نیست زلال زندگی در خور هر رونده‌ای

مفتقرا متاب رو هیچ ز بند بندگی

جز به طریق بندگی خواجه نگشته بنده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر به تصویرکشیدن حسرت و آرزوهایش در رسیدن به محبوب می‌پردازد و به وضوح نشان می‌دهد که عشق واقعی تنها در نزدیکی معشوق معنا پیدا می‌کند. او به تضاد بین آزادی و بندگی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند انسان را در برابر عشق و خواسته‌های قلبی‌اش از بین ببرد. همچنین، او خطرات و چالش‌های زندگی را به عنوان دشمنان عشق معرفی می‌کند و تأکید می‌نماید که تنها با کوشش و ارادت در مسیر عشق می‌توان به زندگی واقعی دست یافت.