شمارهٔ ۱۲۳ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
صنما به جاننثاران ز چه رو نظر نداری
ز رسوم دلبری هیچ مگر خبر نداری
سر ما و شور عشقت، دل ما و نور عشقت
خبر از ظهور عشقت چکینم اگر نداری
عجب است تند خوئی ز توایکه خوبروئی
تو مگر بدین نکوئی هنر دگر نداری
جگرم ز آتش عشق کباب شد ولیکن
تو ز ناز و کبریائی هوس جگر نداری
سر عاشقان ز سودای تو بر بدن گران است
تو ز بسکه سر گرانی نظری بسر نداری
بدر تو سر سپردم به امید سرپرستی
تو چرا تفقدی از من در بدر نداری
چه غبار راه، سر گرد شدم بگرد کویت
چه نسیم در گذشتی و به من گذر نداری
شب غم دراز و از دامن دوست دست کوته
چه شب است ای شب تیره مگر سحر نداری
ره عشق مفتقر می طلبد تن بلاکش
تو به این شکستگی طاقت این سفر نداری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به شکایت از بیتوجهی معشوق میپردازد. او از نثار جان عاشقان و عدم توجه معشوق به آنها میگوید. شاعر احساس میکند که معشوق از دلبردن و ناز کردن جز خبر دیگری ندارد و به اشارهای از عشق و محبت نیازی ندارد. او به درد و رنج خود از آتش عشق اشاره میکند و میگوید که معشوقی که زیباست، نباید اینگونه بیتوجه باشد. دلش میخواهد که معشوق بر سر او یاری کند، اما او هیچ نشان محبت به او نمیدهد. شاعر در نهایت به سختی و دشواری راه عشق اشاره میکند و از کمبود صبر و طاقت معشوق برای ادامه این راه میگوید.