شمارهٔ ۱۲۶ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دارم ای دوست ز بیداد تو فریاد بسی
چه کنم چون نبود دادگر دادرسی
بخت آشفته نخفته است که گردد بیدار
مرده هرگز نشود زنده به بانگ جرسی
طبع، افسرده و دل مرده و تن آزرده
بار الها برسانم به مسیحانفسی
ای به بازیچه ز اقلیم حقیقت شده دور
جهد کن تا که به مردان طریقت برسی
مرغ گلزار بهشتی تو، بزن بال و پری
تا به کی شیفتهٔ دانه و آب و قفسی
طوطی عالم اسراری و شیرینگفتار
حیف باشد که تو با زاغ و زغن همنفسی
تا به کی سر به گریبان طبیعت داری
چند در دامنۀ دام هوا و هوسی
مفتقر سایۀ سلطان هما را بطلب
ورنه در مرحلهٔ عشق کم از خرمگسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل بیانگر درد و رنجی است که شاعر از بیداد و بیعدالتی میکشد. او در جستجوی داد و دادرسی است اما ناامید است؛ بخت او آشفته و خوابآلود است. شاعر با دل پژمرده و جسمی آزرده، دعا میکند که به حالتی معجزهآسا دست یابد. او خواهان رسیدن به حقیقت و آگاهی است و از خود میپرسد که چرا باید در قید و بندهای دنیوی باقی بماند. تصویرهایی از مرغ گلزار و طوطی عالم به کار میرود که نشاندهندهی جستجوی زیبایی و حقیقت در زندگی است. در نهایت، او خواهان دستیابی به عشق و معنا در زندگی است و از ایدهی مجاورت با انسانهای بالاتر سخن میگوید.