شمارهٔ ۱۲۵ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
اگر مشتاق جانانی مکن جانا گران جانی
در این ره سر نمی ارزد به یک ارزن ز ارزانی
حضیض چاه و اوج جاه با هم همعنان هستند
نمیگردد عزیز مصر جز صدیق زندانی
بجو سرچشمۀ حیوان اگر پای طلب داری
که همت خضر را بخشد نجات از طبع حیوانی
به آداب شریعت بند کن دیو طبیعت را
در اقلیم حقیقت چون چنین کردی سلیمانی
اگر مجنون لیلایی ترا آشفتگی باید
نیابی خاطر مجموع را جز در پریشانی
زنی گر تیشۀ مستی به بیخ ریشۀ هستی
توان گفتن که فرهاد لب شیرین دورانی
دُر اشک و عقیق خون بهای بادۀ گلگون
بود سیب زنخدان بهتر از یاقوت رمانی
به دانایی مناز ای دل که آن نقشی بوَد باطل
اگر محصول آن حاصل نباشد غیر نادانی
تو گر سودای گل داری چرا پس در پی خاری
و گر دیوانۀ یاری چرا پس یار دیوانی
به سیرت آدمی گاهی ملک باشد گهی حیوان
نه در هر صورت انسان بود معنای انسانی
اگر طوطی سخن راند که از وی آدمی ماند
ندارد باز همچون مفتقر لطف سخندانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و حالاتی است که انسان در جستجوی معشوق خود تجربه میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق واقعی با خود رنج و زحمت به همراه دارد و ارزشش فراتر از چیزهای مادی است. او به تضادهای زندگی اشاره میکند، از جمله اوج و حضیض، و اینکه در زندگی گاهی انسان به حالت حیوانی بازمیگردد. در ادامه، شاعر تمثیلی از مرگ و زندگی، دانش و نادانی به کار میبرد و از انسان میخواهد که در پی حقیقت و ارزش واقعی باشد، نه به دنبال چیزهای زودگذر. در نهایت، شاعر بر اهمیت سیرت انسانی و درک عمیق از حقیقت تأکید میکند و یادآور میشود که صرفاً گفتار بدون عمل و دانش حقیقی، ارزشی ندارد.