نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلتن فعلن

افسوس که گوهر نفس نفیس

از کف دادی بمتاع خسیس

از یوسف عشق گذشته به هیچ

با گرگ هوی همراز و انیس

بستی ز بساط سلیمان چشم

با دیو طبیعت گشته جلیس

دردی که تر است دوا نکند

صد جالینوس و ارسطالیس

از بحث و نظر سودی نبری

هرچند کنی عمری تدریس

با صدق و صفا پیوند بکن

زن تیشه به بیخ و بن تلبیس

از مفتقر این رقم کافی

بر لوح دل صافی بنویس

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به حسرت و اندوه درباره از دست دادن ارزش‌های واقعی و روحی اشاره دارد. شاعر به نقد وابستگی‌های دنیوی و مادی می‌پردازد و از فراموشی عشق حقیقی، که به یوسف عشق تعبیر شده، سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که نشستن بر پای دیو طبیعت و غفلت از روح، انسان را از حقیقت دور می‌کند و حتی بهترین داروها نمی‌توانند درمان‌گر دردهای عمیق روحی باشند. شاعر در انتها تأکید می‌کند که برای رسیدن به حقیقت، باید با صداقت و صفا موفقیت‌های ظاهری را کنار بگذاریم و آنچه را که اهمیت دارد بر دل بنویسیم.