شمارهٔ ۲۰ غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن فعل
ای بسته دل اندر خوان طمع
وی خسته تن از پیکان طمع
ای مرغ دلت پیوسته کباب
از نائرۀ سوزان طمع
فریاد که آب رخت را ریخت
بر خاک مذلت، نان طمع
حیف است یوسف طبع عزیز
در بند و غل زندان طمع
از گنج قناعت بی خبری
ای دل که شدی ویران طمع
یا آنکه بنه دندان به جگر
یا آنکه بکش دندان طمع
یا گوش بهر بد و نیک بده
یا آنکه به بند زبان طمع
بر حالت مفتقرت جانا
رحمی کن و بستان جان طمع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد طمع و پیامدهای منفی آن میپردازد. شاعر به دل و جان اشاره میکند که در دام طمع گرفتار شده و از درد و رنج ناشی از آن رنج میکشد. او از یوسف، سمبل زیبایی و ارزش، یاد میکند که در زندان طمع اسیر شده است و به قناعت و آرامش اشاره میکند. او از شخص میخواهد که از طمع دست بردارد و به دادِ جانش برسد، تا از این وضعیت نامناسب رها شود. خلاصهی کلام، این شعر به خطرات طمع و دعوت به قناعت و رضایت در زندگی میپردازد.